تبليغاتX
بهترین سرآغاز

شنبه بیست و دوم تیر 1387

سلام

سلام

 

امام  جوادجانم

 

کاش می شد خدمت میرسیدیم

 

میگند اگه دست به دامنتون بشیم  حاجت میدیدی گوشه چشمی محتاج نگاتنویم

ما را به دعـا کاش فـراموش نسازند  

رندان سحر خیز که صاحب نفسانند

 

نوشته شده توسط ریحانه و... در 23:8 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم تیر 1387

دزد جان

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من                   با عینک بخوان()
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان منچون می روی بی​من مرو ای جان جان بی​تن مروهفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرمتا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرمبی​پا و سر کردی مرا بی​خواب و خور کردی مرااز لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدمگل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تویک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشیای جان پیش از جان​ها وی کان پیش از کان​هامنزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نیمر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابدای بوی تو در آه من وی آه تو همراه منجانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جداای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

سرو خرامان منی ای رونق بستان منوز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان منچون دلبرانه بنگری در جان سرگردان منای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان منسرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان منای هست تو پنهان شده در هستی پنهان منای شاخ​ها آبست تو ای باغ بی​پایان منپیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان منای آن پیش از آن​ها ای آن من ای آن مناندیشه​ام افلاک نی ای وصل تو کیوان مندر آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان منبر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران منبی​تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان منای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من


نوشته شده توسط ریحانه و... در 12:51 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی و یکم خرداد 1387

سبکباران ساحل ها

لب دريا، نسيم و آب و آهنگ،

شكسته ناله هاي موج بر سنگ.

مگر دريا دلي داند كه ما را،

چه توفان ها ست در اين سينه تنگ !

***

تب و تابي ست در موسيقي آب

كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب

فرازش، شوق هستي، شور پرواز،

فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !

***

سپردم سينه را بر سينه كوه

غريق بهت جنگل هاي انبوه

غروب بيشه زارانم در افكند

به جنگل هاي بي پايان اندوه !

***

لب دريا، گل خورشيد پرپر !

به هر موجي، پري خونين شناور !

به كام خويش پيچاندند و بردند،

مرا گرداب هاي سرد باور !

***

بخوان، اي مرغ مست بيشه دور،

كه ريزد از صدايت شادي و نور،

قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه

هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !

***

لب دريا، غريو موج و كولاك،

فرو پيچده شب در باد نمناك،

نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛

نگاه ماهي افتاده بر خاك !

***

پريشان است امشب خاطر آب،

چه راهي مي زند آن روح بي تاب !

« سبكباران ساحل ها » چه دانند،

«شب تاريك و بيم موج و گرداب » !

***

لب دريا، شب از هنگامه لبريز،

خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ،

در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛

چه بر مي آيد از واي شباويز ؟!

***

چراغي دور، در ساحل شكفته

من و دريا، دو همراز نخفته !

همه شب، گفت دريا قصه با ماه

دريغا حرف من، حرف نگفته !

 

(فریدون مشیری)

نوشته شده توسط ریحانه و... در 1:3 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387

عمر


دروازه طلايي(فریدون مشیری)

 

در كوره راه گمشده ي سنگلاخ عمر

مردي نفس زنان تن خود مي كشد به راه

خورشيد و ماه، روز و شب از چهره ي زمان

همچون دو ديده، خيره به اين مرد بي پناه

***

اي بس به سنگ آمده آن پاي پر ز داغ

اي بس به سرفتاده در آغوش سنگ ها

چاه گذشته، بسته بر او راه بازگشت

خو كرده با سكوت سياه درنگ ها

***

حيران نشسته در دل شب هاي بي سحر!

گريان دويده در پي فرداي بي اميد

كام از عطش گداخته آبش ز سر گذشت

عمرش به سر نيامده جانش به لب رسيد

***

سوسوزنان، ستاره ي كوري ز بام عشق

در آسمان بخت سياهش دميد و مرد

وين خسته را به ظلمت آن راه ناشناس

تنها به دست تيرگي جاودان سپرد

***

اين رهگذر منم، كه با همه عمر با اميد

رفتم به بام دهر برآيم، به صد غرور

اما چه سود زين همه كوشش كه دست مرگ

خوش مي كشد مرا به سراشيب تنگ گور

***

اي رهنورد خسته، چه نالي ز سرنوشت؟

ديگر تو را به منزل راحت رسانده است

دروازه طلايي آن را نگاه كن!

تا شهر مرگ، راه درازي نمانده است

 

نوشته شده توسط ریحانه و... در 22:33 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387

تو را به مادرت قسم

مهدی جان محتاجیم

دستمان گیر

بیا  بسه دیگه تا کی تا کی ؟؟؟؟؟؟

يك نفر سر در گــريبان مانده است

                    عاشقي در خط پايان مانده است

                         پيكر سبز درخت نارون

                             در غروبي سرد و عريان مانده است

باغبان......

باغبان از پشت پلك پنجره

      درنگاه  باغ حيران مانده است

                               خون گرم و سرخ رگهايم هنوز

                           سخت در فكرزمستان مانده است(پادیان به معنی نگهبان)

نوشته شده توسط ریحانه و... در 21:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم خرداد 1387

ایمانی دیگر

  

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنمهدیه ای  براي ناهيد(ش)عزيز

 

نوشته شده توسط ریحانه و... در 19:5 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

ایمان

افتاب

 

تو اي شكوهمند من

شكوه دلپسند من

تو آن ستاره بوده اي

كه مهر آسمان شدي

ز مهر برتر آمدي

فراز كهكشان شدي

 

به دره ها نگاه كن

به ژرف دره ها نگر

به تكه سنگهاي سرد

به ذره ها نگاه كن

 

به من بتاب

كه سنگ سرد دره ام

كه كوچكم

كه ذره ام

 

به من بتاب

مرا ز شرم مهر خويش آب كن

مرا به خويش جذب كن

مرا هم آفتاب كن .([حمید مصدق)

 

تقدیم به همه ی پشت ابر  غفلت مانده ها

و خودم

 

نوشته شده توسط ریحانه و... در 13:45 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

آرزو

نوشته شده توسط ریحانه و... در 18:45 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

آرزو

 

شما هم می تونید آرزوی خودتان را بگی

 

 کاری نمی تونیم بکنیم ولی شنیدنش شیرینه

 

 نه؟؟؟؟

نوشته شده توسط ریحانه و... در 18:41 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

خدایا کیست مرا یاری کند؟

آيه 21 از سوره مباركه حشر مي خوانيم:

«لو انزلنا هذا القران علي جبل لرايته خاشعا متصدعامن خشيه الله و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون:

اگر اين قرآن را بر كوهي نازل مي كرديم مي ديدي كه در برابر آن خشوع مي كند و از خوف خدا مي شكافد! و اينها مثالهائي است كه براي مردم مي زنيم تا در آن بينديشند.»


همانگونه كه از مفاد اين آيه برمي آيد خداوند عزيز با ذكر مثالي گويا و زيبا مردمان را به انديشه درباره عظمت قرآن كريم دعوت فرموده و در حقيقت بيان مي فرمايد كه: اي انسانها! اين قرآن كتابي است كه اگر بر كوه نازل مي شد آن را با تمامي عظمت و صلابتي كه دارد از هم فرو مي پاشيد.

 

     پس خدای من این انسان چه موجودی است  که نه چون کوه فرومی ریزد ونه چون کوه صلابت دارد .

چرا كسي نمي گويد  عبرت بگير؟؟؟؟

نوشته شده توسط ریحانه و... در 22:28 |  لینک ثابت   • 
 
JavaScript Codes/body>