شنبه بیست و دوم تیر 1387
سلام
امام جوادجانم
کاش می شد خدمت میرسیدیم
میگند اگه دست به دامنتون بشیم حاجت میدیدی گوشه چشمی محتاج نگاتنویم ![]()
![]()
ما را به دعـا کاش فـراموش نسازند
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند
جمعه چهاردهم تیر 1387
دزد جان
|
|
جمعه سی و یکم خرداد 1387
سبکباران ساحل ها
|
لب دريا، نسيم و آب و آهنگ، شكسته ناله هاي موج بر سنگ. مگر دريا دلي داند كه ما را، چه توفان ها ست در اين سينه تنگ ! *** تب و تابي ست در موسيقي آب كجا پنهان شده ست اين روح بي تاب فرازش، شوق هستي، شور پرواز، فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب ! *** سپردم سينه را بر سينه كوه غريق بهت جنگل هاي انبوه غروب بيشه زارانم در افكند به جنگل هاي بي پايان اندوه ! *** لب دريا، گل خورشيد پرپر ! به هر موجي، پري خونين شناور ! به كام خويش پيچاندند و بردند، مرا گرداب هاي سرد باور ! *** بخوان، اي مرغ مست بيشه دور، كه ريزد از صدايت شادي و نور، قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه هزاران نغمه دارم چون تو پر شور ! *** لب دريا، غريو موج و كولاك، فرو پيچده شب در باد نمناك، نگاه ماه، در آن ابر تاريك؛ نگاه ماهي افتاده بر خاك ! *** پريشان است امشب خاطر آب، چه راهي مي زند آن روح بي تاب ! « سبكباران ساحل ها » چه دانند، «شب تاريك و بيم موج و گرداب » ! *** لب دريا، شب از هنگامه لبريز، خروش موج ها: پرهيز ... پرهيز ... ، در آن توفان كه صد فرياد گم شد؛ چه بر مي آيد از واي شباويز ؟! *** چراغي دور، در ساحل شكفته من و دريا، دو همراز نخفته ! همه شب، گفت دريا قصه با ماه دريغا حرف من، حرف نگفته ! |
(فریدون مشیری)

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
عمر
|
| |
|
دروازه طلايي(فریدون مشیری) |
|
در كوره راه گمشده ي سنگلاخ عمر مردي نفس زنان تن خود مي كشد به راه خورشيد و ماه، روز و شب از چهره ي زمان همچون دو ديده، خيره به اين مرد بي پناه *** اي بس به سنگ آمده آن پاي پر ز داغ اي بس به سرفتاده در آغوش سنگ ها چاه گذشته، بسته بر او راه بازگشت خو كرده با سكوت سياه درنگ ها *** حيران نشسته در دل شب هاي بي سحر! گريان دويده در پي فرداي بي اميد كام از عطش گداخته آبش ز سر گذشت عمرش به سر نيامده جانش به لب رسيد *** سوسوزنان، ستاره ي كوري ز بام عشق در آسمان بخت سياهش دميد و مرد وين خسته را به ظلمت آن راه ناشناس تنها به دست تيرگي جاودان سپرد *** اين رهگذر منم، كه با همه عمر با اميد رفتم به بام دهر برآيم، به صد غرور اما چه سود زين همه كوشش كه دست مرگ خوش مي كشد مرا به سراشيب تنگ گور *** اي رهنورد خسته، چه نالي ز سرنوشت؟ ديگر تو را به منزل راحت رسانده است دروازه طلايي آن را نگاه كن! تا شهر مرگ، راه درازي نمانده است |
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387
تو را به مادرت قسم
مهدی جان محتاجیم
دستمان گیر![]()
بیا بسه دیگه تا کی تا کی ؟؟؟؟؟؟![]()
يك نفر سر در گــريبان مانده است
عاشقي در خط پايان مانده است
پيكر سبز درخت نارون
در غروبي سرد و عريان مانده است
باغبان......
باغبان از پشت پلك پنجره
درنگاه باغ حيران مانده است
خون گرم و سرخ رگهايم هنوز
سخت در فكرزمستان مانده است(پادیان به معنی نگهبان)
پنجشنبه دوم خرداد 1387
ایمانی دیگر
يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم![]()
هدیه ای براي ناهيد(ش)عزيز

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
ایمان
افتاب
تو اي شكوهمند من
شكوه دلپسند من
تو آن ستاره بوده اي
كه مهر آسمان شدي
ز مهر برتر آمدي
فراز كهكشان شدي
به دره ها نگاه كن
به ژرف دره ها نگر
به تكه سنگهاي سرد
به ذره ها نگاه كن
به من بتاب
كه سنگ سرد دره ام
كه كوچكم
كه ذره ام
به من بتاب
مرا ز شرم مهر خويش آب كن
مرا به خويش جذب كن
مرا هم آفتاب كن .([حمید مصدق)

تقدیم به همه ی پشت ابر غفلت مانده ها
و خودم
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
آرزو
شما هم می تونید آرزوی خودتان را بگی
کاری نمی تونیم بکنیم ولی شنیدنش شیرینه
نه؟؟؟؟
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
خدایا کیست مرا یاری کند؟
«لو انزلنا هذا القران علي جبل لرايته خاشعا متصدعامن خشيه الله و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون:
اگر اين قرآن را بر كوهي نازل مي كرديم مي ديدي كه در برابر آن خشوع مي كند و از خوف خدا مي شكافد! و اينها مثالهائي است كه براي مردم مي زنيم تا در آن بينديشند.»
همانگونه كه از مفاد اين آيه برمي آيد خداوند عزيز با ذكر مثالي گويا و زيبا مردمان را به انديشه درباره عظمت قرآن كريم دعوت فرموده و در حقيقت بيان مي فرمايد كه: اي انسانها! اين قرآن كتابي است كه اگر بر كوه نازل مي شد آن را با تمامي عظمت و صلابتي كه دارد از هم فرو مي پاشيد.
پس خدای من این انسان چه موجودی است که نه چون کوه فرومی ریزد ونه چون کوه صلابت دارد .

چرا كسي نمي گويد عبرت بگير؟؟؟؟
